ســــلام قندعســـــــل من ؛
شـــــــرمنده ام ی مدت تقریبا طولانی نبودم ...
بالاخــره لپ تاب درست شد و به گفته آقای تعمیــــــــرکار لپ تاب و نفروختیم
آقـــــــای پــــدر هنوز ی کادوی روز مادر و روز زن به من بدهکــــاره...

تو این مدتـــــ کلی اتفاقات تلخ و شیـــــرین برامون افتاد ...
اول از شیرین هاش شــــروع میکنم ...
1) خداروشکـر نی نی عمه فـــرناز در صحتــــ و سلامتــــ کامل بســــر میبره ...
2) پســـــرقشنگــــــ من کلی شیطووووون بلا شده ؛ هــــرچی که میگیــــم
برای یکی دوبار عین طوطی تکــــــرار میکنی ...
3) جمعه هفته قبل با عمه فرنوش و بابانی رفتیم تیــــراژه برای خــــرید صندل
شما آقا پســـــر که متأسفانه سایز پاهای کوچولوی شما پیدا نکردیم
داشتیم میگشتیم که یهو چشم آقای پدر به ی مغازه لوازم ورزشی افتاد
و ســـــــریع رفت تو از قضـــا همون روز بازی تیم محبوب بابانی
(اســـــتقلال) بود که برای پســـــرش هم ی دستـــــ
تی شـــرت و شورت استقلالی خــــــــــرید ...
حالا عکسش و میـــــــــزارم برات (از دست این آقای پدر) 
بعد از خــــرید رفتیم ســــرزمین عجایب ولی از بس که محیطش
پــــرســـر و صدا و تاریکــــــ بود اصلا خوشت نیومد البته با هم دیگه
قطـــار و تــــرن سوار شدیم البته به من خیلی بیشتر خوش گذشت تا شما

تلخ هـــــــاش :
1) پنجشنبــــــه (12/2/1392) عقدکنون روناکـــــ (دختر خاله مامانی)
دعوت بودیم ساعتـــــ 7 که رسیـــــدیم تالار با صـــدای آهنگــــ ها
و دیدن جمعیتـــــ شــــروع کردی به رقصیدن حالا نرقص و کـــی برقص
(انگار که ی عمـــر رقاص بودی مــــــادر)
بخـــــاطر همین عشق مامان و چشـــــــم کردن
فــــرداش یعنی جمعه که با بابانی میخواستیــــــم بریم بیرون یهوووووویی
دیدم انگشتــــاشــــاره دست راستت بـــاد کـــــرده
وااااااااای نمیدونی چه حالی شدم ...
آخه یکماه پیش تو ی وبی دیدم که دست آقاپســـــره یهوویی در رفته
بود نمیدونم چــــرا ناغافل یاد در رفتن انگشتت افتادم ...
ســــــریع آماده شـــدیم رفتیم بیمارستان پگــــــاه
(خدا کسی که این بیمارستان پگاه و درست کرد خیـــــرش بده عالیـــــه)
خلاصه رفتیم و خانم دکتــــر که دید گفت بنظــــر من چیـــــز مهمی نیست
یا گـــــزشه یا انگشتش موقع خواب مونده زیرش
ولی برای اطمینان ی عکس بندازین از انگشتش
واااااای قضیه عکس انداختن ؛
رفتیم بیمارستان رسالتــــ برای رادیولوژی قبل از اینکه آقای دکتــــر بگه دستت
و بزار تو جای مخصوص قشنگــــ میزاشتی ولی به محض اینکه دکتر اومد بالا
ســــرتـــــ یهوووو زدی زیر گـــــریه و بالاخــــره با هر بدبختی بود
عکس و گـــــرفتیم و خـــــــــــداروشکـــــــر چیـــــزی نبود
گفتــــ که تا 48 ساعتــــــ آینده بادش میخوابه
ولی من به شخصه مـــــــــردم و زنده شدم از بس که گــــــــریه کـــــردم 
بله عشـق من کلی من ترسیدم البته دوشنبه هفته بعدش ی اتفاق دیگه افتاد
دوشنبه یکی آورده بودیم که خونه رو تمیــــــز کنه (زهرا خانم) هـــرماه میاد
کلی اون روزم شیطوووووونی کردی و بانمک بازی درآوردی ...
که بازم من به همون قضیه چشــــم اعتقاد دارم ...
بعداز رفتن زهرا خانوم با مامان مهــــری تصمیم گــــرفتیم بریم بیرون
قبلش من رفتم ی دووووش بگیـــــــرم که ای کاش نمیرفتم وقتی اومدم و
داشتم آماده میشدم شما هم همچنان در حال سرتق بازی بودی
به فاصله دوثانیه یهووووی صـــدای جیغت رفتـــــ هــــــــــــوا
وااااای نمیدونی چجوری اومدم پیشتــــــــ
ســــریع بغلتــــ کردم از روی شوفاژ ی لامپ اضطراری بود انداخته بودیش پایین
وقتی بغلتــــــ کردم چشمم افتاد به دیوار که خووووووووون ریخته
ی آن مردم و زنده شدم با تک تک اشک هات منم اشک ریختم اولش فکــــــر
کردم ســــرت خون اومده ولی دیدم انگشتــــ پات داره بشدتـــــ خون میاد
ای خـــــدا دیگه هیچوقت پیش نیار برای هیچکــــــــس
ســـــــــریع با آب ســــرد شستمش و با ی چسب زخــــم روش و بستم
ولی گـــــریه ات بند نمی اومد که بهت چند تا قطـــــره استامینوفن دادم
و تندی آماده شــــدیم تا بریم دکتر
نمیدونی با چه ســــرعت و عجله از خونه تا مغــــازه بابانی رو رفتم
خداروشکر که تصادف نکردیم ...
با بابانی رفتیم بیمارستان پگاه ی آقـــای دکتری اونجا بود گفت چیـــــزی
نیست به احتمال زیاد ناخنش میافته و دوباره در میاره
واااااای من نمیتونستم اشک هام و جمع کنم ...
پات و با ســـِرُم شست و شو داد و با ی گاز استـــــریل بستش ...
الان خداروشکـــــر بهتره و فکر نمیکنم که ناخنتـــــ بیوفته چون زیر ناخت
پــــاره شده ...
عزیزدلم من و ببخـــــــــــش بخدا تقصیـــــــــر من نبود
قول دادم از این به بعد به هیچکـــــس اعتماد نکنم برای نگه داشتن تو
دوستت دارم و امیدوارم همیشه از بلا دووووووووووور باشــــــی ...

حالا نوبت عکس هاس بریم ادامه مطلبــــــ ...